دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۸۸

كوري

نام كتاب: كوري    (blindness)       

نويسنده: ژوزه ساراماگو(josé saramago)ساراماگو ترجمه ي فارسي كتاب كوري را در دست دارد.

مترجم: مينو مشيري

نشر علم

 

 

 

رمان كوري دومين كتابي است كه از ساراماگو خواندم. برعكس كتاب "تمام نام ها"كه كل رمان حول زندگي يك شخص خاص ميچرخد,در اين رمان نويسنده رفتار يك جامعه ي بحران زده را توصيف ميكند. نويسنده به خوبي نشان ميدهد كه هنگام بحران ما انسان ها چه زود اصول انساني را از ياد ميبريم و حيوان صفتانه بر قواعد اخلاقي خود پا ميگذاريم. در اين رمان هم مثل كتاب "تمام نام ها" نويسنده نام اشخاص و اماكن را نميبرد و مثلا براي نام بردن از نقش اول داستان از تركيب " زن دكتر" استفاده ميكند. به نظر من دليلش اين است كه ميخواهد نشان دهد اين رفتار مربوط به نژادي خاص يا مردمي با فرهنگی خاص نیست بلکه چیزي است كه به كل بشريت مربوط است و عموميت دارد.

در آغاز داستان يك چراغ راهنمايي را مي بينيم كه قرمز است و ماشين ها به اسب هاي  حاضر يراق مي مانند كه منتظر ضربه ي شلاق اند تا حركت كنند. چراق سبز مي شود و همه حركت مي كنند اما يكي از ماشين ها هنوز سر جاي خود ايستاده. حتما ماشين قراضه اش خراب شده. اين تصوري است كه راننده هاي ديگر دارند, اما هنگامي كه پياده مي شوند تا ماشين مخلّ ترافيك را به كناري هل بدهند با صحنه ي عجيبي روبه رو مي شوند: راننده ي ماشين ناگهان كور شده. يك كوري سفيد. يعني به جاي اينكه همه جا را سياه ببيند,تنها چيزي كه مي بيند سفيدي مطلق است. انگار كه در اقيانوسي از شير غرق شده باشد.تراژدي با اين تصاوير آغاز مي شود و كم كم اين اهريمن سپيد مردم ديگري را نيز به كام خود مي كشد.

    اما چيزي كه در همان اوايل داستان فهميده مي شود اين است كه اين يك كوري عادي نيست كه دلايل پزشكي داشته باشد بلكه همان طور كه مترجم در مقدمه نوشته اين يك كوري معنوي است.چيزي كه به بصيرت انسان ها مربوط است و آن را كور ميكند. مي توانيم چراق راهنمايي را كه اولين تصوير كتاب است,نماد قوانين اجتماعي و هنجار هاي اخلاقي بدانيم كه پس از كور شدن بصيرت,ديگر ديده نمي شوند.

  نكته ي ديگر در سپيدي كوري است. چرا نويسنده اصرار دارد كساني كه در اين داستان كور ميشوند در سپيدي مطلق قرار مي گيرند؟ به نظر من نبايد اين سپيدي را بنا بر عادت مرسوم,رنگ خوبي ها و پاكي ها بدانيم بلكه نويسنده با اين روش مي خواسته تاكيد كند كه اين كوري با كوري عادي متفاوت است. كساني كه دچار اين كوري مي شوند عقل دارند ولي عاقلانه رفتار نميكنند[1].كور نشده اند بلكه كور بودند.كور اما بينا.كورهايي كه مي توانند ببينند اما نمي بينند[2].همان طور كه در ادامه ي داستان با شخص كوري مواجه مي شويم كه از قبل كور بوده(شايد مادر زاد) ولي مي تواند كارهايش را به خوبي انجام بدهد.

 در پايان اين داستان, كوري وقتي پايان مي يابد كه مردم كم كم از عقل شان استفاده ميكنند و به جاي زندگي حيواني, خود را دوباره به انسان هاي خلاق تبديل مي كنند. آفرينندگي,چيزي بوده كه قبل از اين كوري,انسان ها آن را از دست داده بودند. قبل از اين كه چشم هايشان كور شود,عقل شان كور شده بود و هر چند در جامعه اي پيشرفته زندگي مي كردند اما ديگر زندگي شان بصيرت انساني را از دست داده بود و مانند گوسفند هاي گله زندگي مي كردند. در پايان داستان,كساني كه اين بصيرت را دوباره در خود بينا مي كردند,به طبع آن بينا مي شدند.

نكته ي جالب اين است كه يك نفر در اين ميان كور نشد.زن دكتر كه شخص اول داستان است در تمام ماجرا بينا مي ماند.اما علت آن چيست؟ دليلش بر ميگردد به اين كه او تنها شخصي بود كه روشنايي خردش خاموش نشده بود و با كارهايش در طول كتاب اين را ثابت ميكند. با همان انتخاب اولش كه تصميم مي گيرد شوهرش را در مصائب تنها نگذارد اين را نشان مي دهد.

در كل داستان جالبي است . بنا بر گفته ي منتقدان ادبي به سبك "رئاليسم جادويي" نوشته شده و بنا بر گفته خود نويسنده, سبك او موازي نویسندگان رئالیسم جادويي( مانند نویسندگان آمريكاي لاتين) رشد يافته است . ساراماگو سبكش را متاثر از ادبيات اروپا بويژه گوگول و سروانتس ميداند.   

 



[1] نقل قول از ساراماگو

[2] نقل قول از كتاب

نوشته شده توسط علی در 2:7 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۸

همه نام ها

 

همه نام ها

 

نام کتاب:"همه ي نام ها"

نويسنده: ژوزه ساراماگو(به پرتغالی: José de Sousa Saramago)ساراماگو

ترجمه:عباس پژمان

انتشارات هاشمي

 

 

کتاب" همه نام ها" اثری است جذاب از نویسنده ي خوش ذوق پرتقالی ژوزه  ساراماگو, برنده ي نوبل ادبي سال 1998.

بسیار از منتقدین ادبی ساراماگو را در ردیف نویسندگان سبك رئالیسم جادويي میدانند و او را با نویسندگان پرتقالي زبان آمريكاي لاتين مقايسه ميکنند اما او خود را پيرو ادبيات اروپا و متاثر از گوگول و سروانتس ميداند. يكي از ويژگي هاي جالب آثار او استفاده نكردن از علايم سجاوندي است. او فقط از علامت ويرگول و ندرتا از نقطه استفاده ميكند و حتي علامت سوال را نيز در جملات پرسشي به كار نميبرد.

ساراماگو در رمان هايش رويكردي عليه مذهب دارد و كنايه هايش متوجه حكومت هاي خودكامه و نابرابري هاي اجتماعي و مقدسات مذهبي است.

وي در سال 1969 به حزب كمونيست پرتقال پيوسته و همچنان نيز به آرمان هاي آن وفادار است.

كتاب" همه نام ها "در سال 1997منتشر شده است ;يك سال قبل از اعطاي جايزه ي نوبل به ساراماگو.

 ‌‌}اخطار:خطر لوث شدن داستان ‍{

 اين كتاب روايتگر داستان شخصي است به نام آقاي ژوزه. جالب اينجاست كه"ژوزه"اسم كوچك خود ساراماگو نيز هست . در كل كتاب كه به نام ها و مدارك شناسايي بسيار اشاره ميشود,فقط با نام آقاي ژوزه از شخص اول داستان ياد ميشود و نام فاميلي او گفته نميشود!

قبل از شروع داستان اين عبارت در صفحه اي جداگانه نوشته شده:

                                                       تو نامي را كه به تو داده اند ومي داني,

                                                      تو نامي را كه داري نمي داني.

                                                                                               كاتب بديهيات

 سپس كتاب با توصيف بايگاني كل سجل احوال شروع ميشود. در اين توصيفات است كه قدرت قلم نويسنده ديده ميشود.

به نظر مي رسد بايگاني كل نمادي است از دنيا ي انسانها(البته نمادي اسطوره وار)كه در آن هر روز افراد جديدي ثبت ميشوند و پرونده افرادي نيز از بخش زندگان به بخش مردگان آرشيو منتقل ميشود. رييس بايگاني مانند خدايي است كه با ابهَتي خاص بر كار زير دستان خود نظارت ميكند و سلسله مراتب جالبي  بين منشي ها,ناظرين,معاونين و بايگان برقرار است . آقا ژوزه يك منشي است. يعني يك كارمند پايين مرتبه. آقا ژوزه بسيار شخص محافظه كاري است و براي هر تصميمي كه مي گيرد كلي فكر ميكند و شرايط و حالات قضيه را مي سنجد. منزل او بازمانده ي يك سبك قديمي معماري است و مربوط ميشود به دوراني كه خانه ي تمام كارمندان بايگاني كل سجل احوال هر كدام توسط دري به ساختمان اين اداره متصل بوده اند.به همين علت ديگر كسي نميتوانسته براي دير آمدن يا نيامدن سر كار بهانه هايي از قبيل ترافيك يا مريضي بياورد چون شخص بايگان كه مالك تمام بايگاني و مايتعلق به بوده مي توانسته وارد اين خانه ها بشود و اوضاع را از نزديك بررسي كند. اما اكنون در پي تحولاتي در اداره ي شهر و شهرداري ديگر اين روش منسوخ شده و آن خانه ها را از بين برده اند و از ان همه تنها منزل اقاي ژوزه نگه داشته شده تا سندي بر آن سبك معماري باشد.حالا هم كه همه ي كاركنان از در اصلي وارد ميشوند براي رعايت مساوات,آقاي ژوزه نيز بايد در هر حال از در اصلي وارد شود.

بگذريم. آقاي ژوزه  تنها زندگي مي كند و دوست و آشنايي ندارد, اما اين مانع نمي شود كه وي براي خود سرگرمي نداشته باشد. سرگرمي او جمع كردن كلكسيوني است از عكس ها و مطالب مربوط به افراد مشهور و سرشناس كشورش. اما او با احساساتي خاص, نمي خواهد كسي از اين راز او با خبر شود. گويي مي ترسد كه بايگان(يعني رييس بايگاني كل سجل احوال)بفهمد كه او براي خودش يك بايگاني خصوصي راه انداخته و يك دنياي موازي بايگاني كل خلق كرده!

به هر حال يك شب آقاي ژوزه ميفهمد كه كلكسيونش چيزي كم دارد. هر چند او مطالب و عكس هايي از سوژه هايش جمع كرده اما براي كامل شدن كلكسيون يك مدرك شناسايي مانند فتوكپي شناسنامه كم دارد. پس كاري مي كند كه تا آن زمان برايش بي سابقه است. او تصميم مي گيرد كه شبانه از در قديمي منزلش استفاده كند و از آرشيو بايگاني به طور مخفيانه و غير قانوني استفاده كند. نكته جالب اينجاست كه او مي توانست در ساعات اداري نيز درخواست اين مدارك را به بايگاني بدهد و هرگز هم كسي از او نمي پرسيد كه آنها را براي چه مي خواهد. اما همان احساساتي كه از آن صحبت شد مانع او مي شود. آقا ژوزه با ورود غير قانوني به آرشيو تاريك بايگاني حس مي كند كه به جايي وارد شده كه هميشه به او تعلق داشته اما اكنون تازه اين موضوع را فهميده.

او طي چند شب قسمت زيادي از پرونده هايش را پيدا مي كند اما يك شب كه به خاطر اتفاقاتي ,كمي با عجله به منزلش بر مي گردد متوجه مي شود كه اشتباها و اتفاقا برگه اي ناشناس را با برگه هاي ديگر به خانه آورده.

برگه ناشناس,اطلاعات زني است 36 ساله كه در همان شهر زندگي مي كند و كاملا آدم عادي و بي اهميتي است. درست مثل آقا ژوزه. آقا ژوزه به وسيله ي تصميمي گرفته ميشود}شك نكن درست نوشتم{ كه برگه زن را نگه دارد و در مورد او تحقيقاتي انجام بدهد و او را بيابد. از اينجاست كه ايشان وارد زنجيره ي تحقيقاتي مي شود كه با روش مخصوص خود آقا ژوزه طراحي مي شوند و در پي يافتن زن مورد نظر كار هايي خلاف محافظه كاري معمولش مي كند.چيزي كه مشهود است اين است كه او به نوعي عاشق آن زن ناشناس شده و شايد هم با يافتن او مي خواهد به خودش اثبات كند كه آن زن واقعا وجود دارد............

چيزي كه در انتهاي اين كتاب نشان داده مي شوده  اين عقيده است كه هميشه هم لازم نيست وقايع را به شيوه ي خود ثبت و بايگاني كنيم چون آنها اتفاق افتاده اند. مثلا مردم براي امواتشان سنگ قبر مي گذارند تا به نوعي او را در جايي به نام قبرستان(كه بي شباهت به بايگاني كل نيست)بايگاني كرده باشند ولي اگر كسي جاي سنگ قبرها را عوض كند هيچ اتفاقي نمي افتد. آدم ها در اصل براي خودشان سنگ قبرها را مي گذارند نه براي مرده ها.

 

نوشته شده توسط علی در 22:43 |  لینک ثابت   •