پنجشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۸۸

گالاپاگوس

مجمع الجزاير" گالاپاگوس"«Galapagos:A novel»کتاب گالاپاگوس اثر کورت ونه گات

اثر كرت ونه گوت (11 نوامبر 1922 ـ 11 آوریل 2007)

«Kurt Venegut»

ترجمه ي علي اصغر بهرامي

انتشارات مرواريد

 

 

 

 كتاب واقعا زيباي "گالاپاگوس" پس" از گهواره ي گربه" , "سلاخ خانه ي شماره 5" و" مرد بي وطن" , چهارمين كتابي بود كه از ونه گوت خواندم. ونه گوت نويسنده ي فقيد آمريكايي است كه با سبك بسيار تاثير گذار طنز سياه  به انتقاد از سياست هاي جنگ طلبانه و رفتار غير مسئولانه ي نه تنها آمريكا بلكه كل جامعه ي بشري ميپردازد.ميتوانيد شرح مختصري از زندگي نامه و آثار او را  در لينك هاي معرفي شده در آخر متن بخوانيد پس من اينجا تكرار مكررات نميكنم و به خود كتاب ميپردازم.

رمان "گالاپاگوس" مانند همه ي آثار ونه گوت ساختاري پست مدرن و مخصوص به خود را دارد و اتفاقات آن تقريا مانند "سلاخ خانه ي شماره 5" از زبان فردي بيان ميشود كه با ديدي فرا زماني رخدادهاي داستان را نقل و بررسي كرده و حتي نتيجه گيري هم ميكند.

داستان حول محور" نظريه ي تكامل و انتخاب طبيعي" داروين ميچرخد. داروين ميگويد طبيعت همواره آن گونه اي را انتخاب ميكند كه سازگاري بيشتري با محيط دارد و گونه هايي كه نتوانند خود را هماهنگ كنند حذف ميشوند. از آن زمان تاكنون بر اين اساس  دانشمندان زيست شناس موجودات را بررسي كرده اند و در مورد نحوه ي بقاي آنها نظريه پردازي كرده اند.اينك ونه گوت با طنز گزنده ي خود همين موضوع را در مورد انسانها بررسي ميكند كه با مغز بزرگ خود در حال نابودي نژاد خود هستند.ونه گوت از زبان راوي داستان كه يك روح سرگردان است ميگويد كه تمام موجودات عالم در روند تكامل به خصوصياتي دست يافته اند كه آنها را با محيط طبيعي سازگار ميكند و باعث بقاي آنها ميشود. مثلا ماهي ها بوسيله ي آبشش امكان جذب اكسيژن آب را دارند كه مايه ي بقاي نسلشان شده و يا خرس هاي قطبي پوست ضخيم و چربي هاي زير جلدي دارند كه از آنها در برابر سرما محافظت ميكند و مايه ي بقاي آنها در شرايط سخت قطبي است اما انسانها در روند تكامل تنها به يك چيز رسيده اند و آن هم مغزهاي بزرگشان است. مغزهاي بزرگي كه در عوض  سازگار كردن رفتار آنها با طبيعت, طبيعت را براي آنها سازگار كرده است و انسان ها اينگونه ميخواهند به بقاي خود ادامه دهند. اما اين روش كه به نوعي تيشه به ريشه ي خود زدن است نه تنها موجب نابودي محيط زيست و انقراض ديگر موجودات شده بلكه امروز انسانها به واسطه ي مغزهاي پيچيده و بزرگ خود به راه هايي دست يافته اند كه خود و كل نظام طبيعت را نابود سازند!

انسان ها كارخانه هاي بزرگي راه انداخته اند كه محصول آنها مخوف ترين وسايلي است كه تنها به درد نابودي انسان هاي ديگر ميخورد و از آنها در راههايي ابلهانه براي جنگ افروزي و نابودي استفاده ميكنند. اين موجودات مغز-گنده به اختراعاتي دست يافته اند كه ميتوانند در يك آن كل كره ي زمين را نابود كنند به طوري كه انگار آنجا از همان اول يك بيابان راديواكتيو بلااستفاده بوده!

پس اين مغزهاي گنده نه تنها به تكامل و بقاي انسان ها كمكي نكرده اند بلكه مايه ي فناي آنها خواهند شد.

البته فكر نكنيد ونه گوت يك عقل گريز و كلبي مسلك است كه عقيده دارد بشر بايد مانند حيوانات زندگي كند و مغز گنده اش را بلامصرف بگذارد بلكه ونه گوت با طنزي كنايه آميز اين مطالب را بيان ميكند و سعي دارد خواننده را در مورد رفتار امروز بشريت به تامل وادارد. درست است كه در پايان داستان ميبينيم كه بشر در يك ميليون سال ديگر بسيار عوض شده و به روش ديگر موجودات خود را سازگار با طبيعت كرده اما به نظر من اين يك نوع هشدار است نه نوعي پيشنهاد و ونه گوت نيز آرزو دارد بشر بدون پس رفت بتواند خود را تثبيت كند و از نيروي بينهايت خود كه در انديشه اش نهفته به درستي و مسئولانه استفاده نمايد.

 در صفحه اول كتاب تنها اين جمله چاپ شده:

« با همه اين حرف ها,هنوز هم معتقدم آدميان ته دل به راستي خوبند.

                                                                              آن فرانك(1929-1944)»

و البته در آخر هم به اين عقيده اشاره ميكند.

 

پ ن:اگر تاكنون از ونه گوت كتابي نخوانده ايد وقت را از دست ندهيد و خود را از لذت دريافت افكار زيباي اين مرد خوش ذوق و جذاب محروم نكنيد.هر چند او با مرگش در همين چند ماه پيش ما را تا ابد از وجود نازنينش محروم كرد.مردي كه خنده تلخش از گريه غم انگيز تر بود.


 

قلم‌ به دست‌هاي محبوب ما

كورت ونه گوت

سلاخ‌خانه شماره پنج

سايت ونه گوت

 

 

نوشته شده توسط علی در 14:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸

اعتراف من

 

اعتراف من ‍«Meine Beichte

اثر لي يف نيكالايويچ تولستوي1828-1910  تولستوي     

        «lev nikolaevich tolstoi»

ترجمه ي سعيد فيروز آبادي

نشر جامي

 

مدتي است كه در پي خواندن كتاب"جنگ و صلح" اثر لئو تولستوي هستم ولي موفق به تهيه آن نشده ام. در عوض چند روز پيش در كتابخانه چشمم به اين كتاب از تولستوي افتاد با عنوان جالب "اعتراف من". كنجكاو شدم كه قبل از خواندن "جنگ و صلح " اعترافات اين نويسنده ي شهير روسي را بخوانم.

در فهرست,كتاب به سه بخش تقسيم بندي شده: يادداشت مترجم ,يادداشت هاي ماكسيم گوركي و متن كتاب"اعتراف من".

يادداشت مترجم, زندگي نامه ي مختصر تولستوي است كه براي خواننده اي مثل من ,كه زياد با نويسنده آشنا نيست,بسيار مفيد است و در فهم مطلب كمك بسیاري ميكند.

يادداشت هاي ماكسيم گوركي درباره ي تولستوي و در زماني نگاشته شده كه گوركي در اوليز زندگي ميكرده و در آن روزها تولستوي در گاسپري زندگي ميكرده و سخت بيمار بوده.در يادداشت هاي ماكسيم گوركي نوعي شيفته گي و علاقه اي شديد به تولستوي ديده ميشود. او در اين يادداشت ها گوشه اي از روابطي را كه با تولستوي داشته به تصوير كشيده و تولستوي را با ظرافتي خاص و احترام برانگيز توصيف كرده. حتي در اين يادداشت ها در مورد آنتوان چخوف نيز نوشته شده كه تولستوي او را مثل فرزندش دوست داشته و بر اين عقيده بوده كه چخوف يك نويسنده ي خلف روسي است ولي  به ماكسيم گوركي ميگفته كه در شما يك چيز غير روسي وجود دارد! درمورد داستايوفسكي هم اظهارات جالبي از او نقل شده. او درباره ي داستايوفسكي با بي ميلي و اكراه حرف ميزده و اعتقاد داشته داستايوفسكي, خود شخصيتي مانند شخصيت هاي داستان هايش دارد.

تولستوي هميشه به گوركي نصيحت ميكرده كه دستورات بودا را بخواند و با مهرباني خاصي از بودا و مسيح سخن ميگفته و به نظر گوركي او مسيح را فردي ترحم برانگيز و ساده انديش مي دانسته و گاهي با لذت فراوان از او ياد ميكرده اما هيچ محبتي نسبت به او ابراز نميكرده است.

يادداشت هاي گوركي خيلي زيبا و مفيد شخصيت تولستوي را نشان ميدهد و حتي گاهي حالتي روان كاوانه دارد.

متن كتاب از صفحه ي 69 شروع ميشود. تولستوي در اين كتاب با صداقت و شجاعتي خاص به مسايلي اعتراف ميكند كه او را آزار ميداده اند.او اين كتاب را در سال 1882 در سن 54 سالگي منتشر كرده كه به علت انديشه هاي انتقادي مطرح شده نسبت به كليسا, كتاب بلافاصله توقيف ميشود.توجه داشته باشيد كه دو رمان مشهور او يعني"جنگ و صلح"و"آناكارنينا" كه آوازه ي جهاني او را سبب شدند حدودا در سالهاي   بعد از ازدواجش با سوفيا آندرياونابرس(1842) نوشته شده اند يعني در دوران جواني اش ولي اين كتاب را در دوران پيري و پختگي نوشته است.اعتراف هاي او مانند اعتراف يك مسيحي در محضر كليسا است. هر چند او به اين هم اعتراف ميكند كه اصلا به كليسا و احكام آن اعتقادي ندارد.تولستوي در قسمت هاي آغازين كتاب تقريبا كل رفتار گذشته ي خود را زير سوال ميبرد و اعتراف ميكند كه در سالهاي جواني براي پول و شهرت كتاب مينوشته و اكنون آن اهداف را تحقير ميكند. بنا بر اين اعترافات, او كه در سالهاي جواني ايمانش را نسبت به دين از دست داده بود و به ورطه ي پوچ انگاري و نيهليسم افتاده بود در پي راهي براي پاسخ به اين سوال است كه هدف ما از زندگي چيست؟و اينكه چرا بايد اين زندگي را كه در آخر بسيار ابلهانه به مرگ منتهي ميشود تحمل كنيم و خود را از شر آن راحت نكنيم؟

او در مورد دوران جواني خود ميگويد كه سعي داشته بسيار انسان نيكي باشد و بنابر قوانين اخلاقي زندگي كند اما اطرافيانش با رفتارشان اين اجازه را به او نميداده اند. او از همان زمان به دو رويي و رياكاري آنها پي ميبرد و ميفهمد كه آنها هرچند ظاهرا به دين مسيح ايمان دارند ولي در اصل فقط مناسك ابلهانه ي كليسا را انجام ميدهند و هيچ ايمان قلبي به اصولي كه عيسي مسيح ارائه كرده ندارند.آنها وقت كه تولستوي جوان بر اساس قواعد اخلاقي رفتار ميكند آزرده ميشوند و او را به پيروي از غرايزش تشويق ميكنند و اينطور ميشود كه او چندين سال در ورطه ي روزمره گي ها غرق ميشود و رو به رفتاري پست مي آورد:

در اين زمان بود كه از سر كاهلي و حرص و آز و غرور به نويسندگي پرداختم و در تمامي نوشته هايم ماجراهايي را مطرح ميكردم كه در زندگي خود ميديدم.براي رسيدن به شهرت و ثروت(زيرا تنها هدف من از نوشتن دستيابي به اين دو بود)ناگزير نيكي نهفته در وجود خود را باز هم پنهان ساختم و شرارت نشان دادم.در واقع اينچنين زندگي ميكردم.

تولستوي ميگويد كه در اين دوران همكاران ادبي اش اين اعتقاد را مطرح ميكرده اند كه نويسنده بايد براي آموزش دادن بنويسد ولي تولستوي هنگامي كه به خويش مينگرد ميبيند چيزي براي آموزش دادن به ديگران ندارد.

به هر حال اين قسمت از كتاب توصيفي است انتقادي از رفتاري كه داشته. خودش ميگويد: اين دوره برايم چون دوره ي آغازين بيماري بود...دريافتم كه اين احساس ناپسند از ديدگاه خودم مهم ترين حس در جهان يعني همان مرگ است.آري چنين روزگاري داشتم.

تولستوي در پاسخ به اين سوال كه چرا زندگي ميكنيم بسيار تحقيق ميكند.او درميابد كه علوم تجربي مانند فيزيك و رياضيات فقط به چيزهايي كه ميشود تجربه كرد و آن را در بوته ي آزمايش سنجيد ميپردازد. دانشمندان همه چيز را تشريح ميكنند. قوانين حاكم بر جهان ماده را كشف و روابط علي پديده هارا مشخص ميكنند اما در پاسخ به اين سوال كه چرا زندگي ميكنيم و پس از مرگ چه رخ ميدهد سكوت اختيار ميكنند و پاسخ به آن را در حيطه ي توان خود نميدانند. فللاسفه هم كه فقط همين سوال و سوالاتي از اين قبيل را مطرح ميكنند و در پي يافتن پاسخ آن با روشي منطقي هستند و نه تنها به آن سوالات پاسخ كاملي نميدهند بلكه آن سوالات را پيچيده تر ميكنند و تحويل شما ميدهند. شبه علومي مانند تاريخ و جامعه شناسي هم به همين ترتيب حقيقت را بيان نميكنند.پس تولستوي به مردم روي مي آورد و رفتار آنها را بررسي ميكند. او مرگ را به اژدهايي تشبيه ميكند كه هر آن ممكن است انسان را فروبلعد اما انسان ها در برابر آن رفتار هاي متفاوتي بروز ميدهند. گروهي از مردم كه بسيار ساده انديش و خام هستند اصلا به آن فكر نميكنند و اصلا متوجه آن نميشوند تا روزي كه ناگهان مرگ را دريك قدمي خود ميبينند و در همين لحظه تمام لذت جهان برايشان از بين ميرود. گروه دوم اپيكوريان هستند كه هر چند از عاقبت زندگي باخبرند اما آگاهانه چشم از اين اژدهاي سهمگين فروميبندند و خود را در لذات دنيوي غرق ميكنند.گروه سوم كه شريف ترين مردم اند پس از آگاهي از اين پوچي موعود خود را از شر زندگي خلاص ميكنند و خود كشي ميكنند و گروه چهارم مردم ضعيف النفس اند كه تا پايان عمر در ترس از مرگ زندگي ميكنند و نه ميتوانند خود را خلاص كنند و نه ميتوانند زندگي را بپذيرند.

تولستوي معترف است كه هرچند راه حل خودكشي را شجاعانه ترين و شرافتمندانه ترين راه حل ميدانسته اما اين كار را نميكند.گويي چيزي در درونش هشدار ميدهد كه اين همه ي حقيقت نيست و راه ديگري نيز هست. تا اينكه او در مردم ابزاري ميبيند براي پذيرش زندگي و آن ابزار ايمان است.ايمان به موجودي برتر و خدايي مهربان كه پس از مرگ نيز انسان را تنها نميگذارد و او را نااميد نميكند. بله تولستوي ايمان را پيشنهاد ميكند اما در اين قسمت پاياني كتاب دوباره به سنت هاي كليساي ارتدوكس روسيه و ديگر كليساها ميتازد و اعلام ميكند كه هر چند به اصل آموزش هاي مسيح ايمان يافته ولي هرگز مناسك ابلهانه و كوركورانه ي كليسا و دستورات كليساييان كه جنگ بين مذاهب را شعله ور ميكند نخواهد پذيرفت و عمل نخواهد كرد.

تولستوي كتاب" اعترافات من" را با اين عقيده به پايان ميبرد كه:

ترديدي ندارم كه حقيقت در انديشه هاي ديني نهفته است اما بي هيچ شكي نيز ميگويم كه فريب نيز با آن در آميخته است و من ناگزيرم كه آن حقايق را از ناراستي ها تفكيك كنم.

در آخر كتاب نيز تولستوي يادداشتي نوشته است و در آن خوابي را كه ديده شرح داده.او خواب ديده كه روي طنابي دراز كشيده و وقتي به پايين مينگرد ورطه اي ژرف و هولناك و تاريك ميبيند و وحشت زده ميشود اما هنگامي كه به بالا مينگرد آسماني بي انتها و لايتناهي و زيبا را ميبيند و آن ترس را فراموش ميكند.هر دوي اين ها بينهايت ژرف و عميق اند اما بيكرانگي فضاي زيرين او را به هراس مي اندازت و بيكرانگي فضاي بالا او را به مقاومت وا ميدارد.در اين هنگام در حالي كه او غرق در شادماني است ندايي از آسمان ميشنود كه:«همين است.همان كه ميخواستي.محكم باش واين حال را هرگز به فراموشي مسپار»

اين خواب نيز نمادي است از اينكه هرچند بدي و شر جهان بي نهايت است ولي خوبي ها و زيبايي ها نيز به همان نسبت بي كرانه و بي انتهايند و آن بالا در بي انتهايي آسمان خدايي مهربان وجود دارد پس انسان نبايد نا اميد شود.

تولستوي پس از اين ,كتابي ديگر هم نوشته به نام"ايمان من نهفته در چيست؟" كه آن هم پس از چاپ توقيف ميشود.

نوشته شده توسط علی در 5:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه یازدهم شهریور ۱۳۸۸

کیمیا گر

"كيمياگر"« به پرتقالي: Alguimista»

            «L Alchimiste»

اثر پائولو كوئلو

‍‌{نسخه اي كه من خواندم:

ترجمه ي دكتر حسين نعيميپائولو كوئيلو

ناشر ثالث,چاپ ششم 1379}

 

  

 

در اين چند روزي كه گذشت دو كتاب خواندم. اولي "صد سال تنهايي" و دومي " كيمياگر". نویسندگان هر دو كتاب اهل آمريكاي لاتين هستند و هر دو كتاب آثار مشهور  و پر فروشي هستند. گابريل گارسيا ماركز اهل كلمبيا و پائولو كوئيلو يك برزيلي است اما با اين وجود اين دو نويسنده ي هم زبان داراي خصوصيات بسيار متفاوتي هستند.فعلا ميخواهم در مورد كيمياگر بنويسم.اثري كه بعضي آن را تاثير گذارترين كتاب زندگي شان میدانند.

  اين كتاب در سال1998دومين كتاب پر فروش جهان بوده و تا كنون شش مليون تيراژ جهاني داشته و به چندين زبان نيز ترجمه شده.

  در ميان مطالبي كه در مورد اين كتاب خوانده ام نظرات متفاوتي ديده ميشود مثلا بعضي علت شهرت آن را در ايران,تبليغات زياد میدانند نه درون مايه ي كتاب. عده اي هم معتقدند كه پائولو كوئيلو براي نوشتن اين كتاب از روايت هاي "مثنوي معنوي" استفاده كرده و ايده ي آن را از مولوي گرفته به همين علت اين كتاب عرفاني با روح ايراني منطبق است و جذابيت زيادي دارد. در ويكي پديا مطلبي در اين مورد خواندم كه پائولو كوئيلو سالها پيش در هيئت يك هيپي سفري به ايران داشته و چندي در محضر يكي از عرفاي دراويش بوده, بنابر اين, تاثير عرفان ايراني در اين كتاب انكار ناپذير است و واقعا مشاهده ميشود.

  داستان "كيمياگر"بيانگر سرگذشت يك چوپان اسپانيايي است به نام سانتياگو كه در خواب ميبيند كه كودكي او را به مصر ميبرد و در مقابل اهرام ,گنج بزرگي را به او نشان ميدهد. چوپان تعبير خوابش را از يك كولي اينچنين ميشنود كه اگر به مصر برود , گنج بزرگي نصيبش خواهد شد .كولي با سانتياگو شرط ميكند كه در صورت رسيدن به گنج يك دهم آن را به او بدهد. در اين راه سانتياگو با اشخاصي رو به رو ميشود مثل "ملك صادق" , مرد انگليسي , "كيمياگر"و "فاطمه".او بعد از پشت سرگذاشتن ماجراهايي  به گنج واقعي ميرسد.

اما چيزي كه در كتاب نقش مهمي دارد علائم و نشانه هايي هستند كه سانتياگو آنها را تفسير ميكند و با توجه به آنها مسير درست را طي ميكند و اين نشانه ها را هر خواننده اي ميتواند به خدا و معبود خود ربط دهد.

  كتاب كيمياگر به وضوح يك داستان عرفاني است كه تقابل عرفان و رستگاري واقعي را با دين داري مكتب خانه اي و كليسايي از همان ماجرا هاي اوليه ي كتاب نشان ميدهد. سانتياگو تا شانزده سالگي براي رفتن به كليسا درس ميخواند ولي بلاخره به اين نتيجه ميرسد كه در پي "حديث خويش" بر آيد و آرزويي كه از بچگي داشته يعني شناخت دنيا را بر آورده كند.چرا كه در آن چيزي ميبيند كه مهمتر از شناخت كاينات,شناخت خدا يا شناخت گناهان مردم است.منظور سانتياگو از شناخت چيزي كه بالا تر از شناخت خداست چيست؟ در اصل او منظورش از خدا,خداي مسيحيان است كه كليسا آن را با افسانه ها و اساطير در آميخته و مفهوم آن را منقلب ساخته است. سانتياگو از همان ابتدا در پي شناختن "جان جهان" است.

   ما در اين كتاب با اصطلاحات جالبي روبرو ميشويم مانند"حديث خويش"",كيمياگري" و"جان جهان" كه هر يك به موضوعاتي اشاره ميكنند كه در عرفان مطرح است. در لغت نامه ي دهخدا در مورد كيمياگري نوشته شده«عملي است مشهور نزد اهل صنعت كه به واسطه ي امتزاج روح و نفس, اجسام ناقصه را به مرتبه كمال رسانند يعني قلع و مس را تبديل به طلا كنند ...» كيمياگر در اين كتاب شخصي است كه واقعا به اين علم رسيده و از هر فلزي طلا ميسازد و اوست كه سانتياگو را تشويق ميكند كه در پي يافتن حديث خويش بر آيد و با اين كار همان طور كه مس را طلا ميكند, روح سانتياگو را به سوي كمال راهنمايي ميكند. اما منظور از حديث خويش چيست؟ به نظر من يافتن حديث خويش به صورت استعاري, يعني ساختن سرنوشت و رفتن به راه زندگي خويش و يكي شدن با سرنوشتي كه دست "پديد آورنده ي يكتا" نوشته است. همان طور كه در آخر كتاب ميبينيم در يكي از زيباترين و معنوي ترين توصيفات نويسنده,سانتياگو بعد از مناظراتي كه با باد و صحرا و خورشيد ميكند,پس از آن در جان جهان غرق ميشود و پديد آورنده ي يكتا را در وجود خويش ميابد و خود را نمادي از او ميبيند. در اينجاست كه به معناي "فناي في الله" ميرسيم كه در ادبيات ما سابقه اي طولاني تر دارد و كتاب هاي بسیاري در اين باره نوشته شده.

  حتا مي بينيم كه فرمانده ي مردان جنگجوي عرب هنگامي كه سانتياگو باد و صحرا و خورشديد را تحت اختيار خود در مي آورد, در آن نمايش قدرت,جلوه اي از الله را در سانتياگو ميبيند و از آن خوشحال است.

گنج واقعي كه سانتياگو در اين راه به آن ميرسد "عشق" است كه گاهي آن را در بودن با فاطمه(دختري از يك قبيله ي عربي) ميبيند و گاهي از آن با خورشيد سخن ميگويد كه بالاخره اين كشش او را به جان جهان ميرساند.

  عبارت"جان جهان" نيز كه در اين كتاب آورده شده_هر چند نميدانم عبارت اصلي در متن اسپانيايي چه بوده_در ادبيات ما كاربرد زيادي داشته است و آن را« روان عالم.روح جهان.آنكه قوام جهان بدو بسته است» معني كرده اند و منظور همان معشوق يا خداي عارفان است.

  از اينها كه بگذريم جالب اينجاست كه وقايع اين كتاب براي يك شخص اروپايي و در سرزمين هاي عربي اتفاق مي افتد و نويسنده در مورد فرهنگ شرقي از ريزه كاري هاي بسیاري باخبر است كه در طول كتاب خواننده ي مسلمان را مجذوب و خواننده ي غير مسلمان را متحير ميكند.

 برخي,سبك اين كتاب را با "شازده كوچولو" اثر آنتوان دوسنت اگزوپري مقايسه كرده اند كه در آن نيز   قهرمان داستان به مسافرتي دور ميرود و در آن دوست داشتن را مي آموزد و دست آخر متوجه ميشود كه گنج   او در سرزمين و خانه ي خودش بوده و به قولي يار در خانه و او گرد جهان ميگشته! به همان منوال سانتياگو پس از رسيدن به مصر ميفهمد گنج در حياط كليساي مخروبه_جايي كه در همان ابتدا استراحت گاه او بوده_ دفن است و از مصر بر ميگردد و آن را پيدا ميكند و پس از پرداختن سهم پيرزن كولي _كه دقيقا نفهميدم در اين كتاب نماد چيست!_ پيش معشوقه اش برميگردد. بله گنج به او ميرسد در حالي كه در مصر او با راهزني برخورد ميكند كه او هم رويايي مشابه با خواب سانتياگو ديده بوده ولي به اين نشانه توجه نكرده و به   همين دليل نه به حديث خويش رسيده و نه به گنجي كه حقش بوده و نه به رستگاري. شخصيت ديگري كه پائولو كوئيلو در اين داستان توصيف كرده مرد انگليسي است. نميدانم آيا نويسنده تصادفا اين نام را براي او انتخاب كرده يا نسبت به انگليسي ها غرضي داشته اما به هر حال اين شخص نيز مانند سانتياگو در پي حديث نفس خويش است اما در راه غلطي گام بر ميدارد و كيمياگر فقط به او ميگويد بيشتر سعي كن!شايد مرد انگليسي نماد كساني است كه بدون اصلاح خويش و بدون توجه عيني به جهان, خود را در كتاب هايشان غرق ميكنند و سعادت واقعي را در پي رسيدن به كيميا, گم ميكنند و بهره اي از عشق نميبرند.

  اين كتاب مارا به يك ديدگاه عرفاني دعوت ميكند و از ما ميخواهد كه به فرصت هايي كه در زندگي پيش مي آيد پاسخ آري بگوييم و هميشه در راه باشيم,از لحظات لذت ببريم و در پي ساختن سرنوست خود و رسيدن به سعادت حقيقي باشيم.

  در آخر به دلايلي كه در مورد فروش زياد و شهرت اين كتاب گفتم اين را نيز اضافه كنم كه از نثر زيبا و توصيفات خيال انگيزي برخوردار است و داستان پيوستگي خود را تا آخر كاملا حفظ ميكند و رواني كتاب و آسان فهم بودن مطالب,آن را براي خواننده ي عامي كه كمي هم پيش زمينه ي عرفاني داشته باشد, مناسب ميسازد.

 كيمياگر

 

نوشته شده توسط علی در 0:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم شهریور ۱۳۸۸

برادران کارامازوف

 

"برادران كارامازوف"داستايوفسكي

 

اثر  داستايوفسكي

ترجمه ي صالح حسيني

انتشارات ناهيد

 

 

بلاخره اين كتاب را كه مدت ها بود براي خواندنش برنامه داشتم,خواندم.اين كتاب به گفته ي خود نويسنده متشكل از دو رمان است. رمان اول سرگذشتي است لحظه وار از زندگي آلكسي فئودورويچ كارامازوف كه نويسنده او را قهرمان رمانش ميداند و رمان اصلي رمان دوم است.

اين كتاب در صفحه ي اول تقديم شده به آنا گريگوريونا داستايفسكي كه همسر فئودور داستايوفسكي است. در مورد نحوه آشنايي او با آنا, جايي خواندم كه داستايوفسكي قراردادي با ناشرش امضا كرده بوده كه به موجب آن اگر يك كار 160 صفحه اي را به موقع تحويل ندهد امتياز تمام آثارش را به آن انتشارات بدهد. بعد وقتي تنها بيست روز تا اتمام فرصت مانده بوده داستايوفسكي يك تند نويس استخدام ميكند و بعد هم عاشق اين تند نويس ميشود و با او ازدواج ميكند و برادران كارامازوف را هم به او تقديم ميكند.

 در مقدمه اي كه با نام" از نويسنده" در اول كتاب مي آيد داستايوفسكي, آلكسي فئودورويچ را قهرمان رمان معرفي ميكند در پاسخ به اين پرسش خوانندگان كه "چرا من خواننده وقتم را با پرداختن به واقعيات زندگي او تلف كنم؟" ميگويد"شايد از خود رمان پي ببري"

داستان با توضيح سرگذشت خانواده ي كارامازوف شروع ميشود. كلمه ي كارامازوف  از دو بخش كارا+مازوف تشكيل شده كه به معناي قير سياه است.« كارا» همان «قره» ي تركي است و «مازوف» كلمه اي روسي به معني قيراست.  اين كه چرا داستايوسكي چنين تركيبي عجيبي را براي ناميدن اين خوانواده انتخاب كرده در طول رمان فهميده ميشود.

در يادداشتي كه از مترجم كتاب, آقاي صالح حسيني در پايان جلد دوم كتاب چاپ شده,گفته شده كه برادران كارامازوف در ميان كليه ي رمانهاي داستايوفسكي نقشه و ساخت آگاهانه و دقيق‌‌‍‌}تري{دارد. به نظر من خواننده اين موضوع را در فصل هاي پاياني كتاب متوجه ميشود. وقتي كه پس از خواندن چند صد صفحه از كتاب كم كم به روابط علّي بين وقايع و اشخاص پي ميبرد و ميفهمد كه مثلا اگر فئودور پاولوويچ فلان رفتار را نكرده بود ,چند ده سال بعد فلان اتفاق برايش نمي افتاد و همين پيوستگي فوق العاده كتاب است كه در فصل هاي پاياني خواننده را در جاي خود ميخ كوب ميكند.

ديگر ويژگي اين كتاب در اين است كه نويسنده در هيچ موردي پيش داوري نميكند و به خوانندگان اين اجازه را ميدهد كه در مورد اشخاص داستان ,خودشان داوري كنند.

شخصيت هاي اصلي اين رمان سه برادر هستند از دو مادر كه فرزندان فئودور پاولوويچ  كارامازوف هستند.

فئودور پاولوويچ  مردي دلقك صفت و شهوتران و بي قيدي است كه زمين دار معروف و پولداري نيز ميباشد.دميتري پسر اول او از زن اولش است و ايوان و آلكسي دو پسر او از ازدواج دوم اويند. البته اسمردياكف هم هست كه به نظر ميرسد فرزند نامشروع فئودور پاولوويچ  است. فئودور پاولوويچ  كارامازوف به دليل بي قيدي و لاابالي گري اش نه تنها در تربيت فرزندانش هيچ تلاشي نميكند بلكه كلا آنها را از ياد ميبرد و آنها بدون داشتن پدر يا مادر,توسط ديگران بزرگ ميشوند .

نويسنده در اين كتاب به شيوه اي زيبا و به يادماندني انديشه هاي خودش را مطرح ميكند و با بينشي روان شناسانه و واقع گرايانه اتفاقات جهان واقع را تفسير ميكند.

انديشه اي كه در اين كتاب مطرح است اين است كه تمام افراد در برابر گناهي كه يك نفر انجام ميدهد مسئولند و انسانها نبايد با بيتفاوتي خود منجر به اتفاقات ناخوشايند بشوند.به همين ترتيب اگر رستگاري وجود داشته باشد از آن تمام انسان هاست و در آن همه سهيم هستند. ديمتري فئودورويچ هر چند كه عملا كاري نكرده اما بازهم در گناهي كه رخ داده شريك است و بايد مجازات شود. با اين كار به رستگاري ميرسد. البته از اين چيزي كه گفتم برداشت اشتباه نكنيد چون تا كتاب را نخوانيد نميفهميد كه من چه ميگويم!

در طي داستان سرگذشت هاي ديگري هم نقل ميشود كه هركدام نكات ظريف و مخصوص به خود را دارند و در كل با ماجرايي كه براي اين سه برادر رخ ميدهد مرتبط اند مانند سرگذشت زندگي و مرگ پدر زوسيما و همچنين اتفاقاتي كه براي پسري كوچك به نام ايليوشا مي افتد.كتاب با سخنان زيبا و تامل برانگيز آلكسي در جمع دوستان ايليوشا پايان مي يابد و تاثير عميقي بر افكار خواننده ميگذارد. واقعا من كه تا چند روز ذهنم درگير اين كتاب بود.بعد از تمام شدن كتاب تصاوير آن مثل تابلويي بسيار هارمونيك و زيبا جلوي چشمتان مي آيد و بعد ميتوانيد آن را تفسير كنيد و از آن متاثر شويد. اگر حوصله ي خواندن رماني به نسبت طولاني و به همان نسبت فوق العاده زيبا و به ياد ماندني و تاثير گذار را داريد,اين كتاب را حتما بخوانيد.

 

 

نوشته شده توسط علی در 23:45 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم شهریور ۱۳۸۸

همين الآن كتاب" برادران كارامازوف" شاهكار جاويد داستايوسكي رو تموم كردم كه واقعا بر من تاثيرگذار بود. بزودي مطلبي در اين مورد مينويسم.

نوشته شده توسط علی در 0:53 |  لینک ثابت   •