چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۸

اعتراف من

 

اعتراف من ‍«Meine Beichte

اثر لي يف نيكالايويچ تولستوي1828-1910  تولستوي     

        «lev nikolaevich tolstoi»

ترجمه ي سعيد فيروز آبادي

نشر جامي

 

مدتي است كه در پي خواندن كتاب"جنگ و صلح" اثر لئو تولستوي هستم ولي موفق به تهيه آن نشده ام. در عوض چند روز پيش در كتابخانه چشمم به اين كتاب از تولستوي افتاد با عنوان جالب "اعتراف من". كنجكاو شدم كه قبل از خواندن "جنگ و صلح " اعترافات اين نويسنده ي شهير روسي را بخوانم.

در فهرست,كتاب به سه بخش تقسيم بندي شده: يادداشت مترجم ,يادداشت هاي ماكسيم گوركي و متن كتاب"اعتراف من".

يادداشت مترجم, زندگي نامه ي مختصر تولستوي است كه براي خواننده اي مثل من ,كه زياد با نويسنده آشنا نيست,بسيار مفيد است و در فهم مطلب كمك بسیاري ميكند.

يادداشت هاي ماكسيم گوركي درباره ي تولستوي و در زماني نگاشته شده كه گوركي در اوليز زندگي ميكرده و در آن روزها تولستوي در گاسپري زندگي ميكرده و سخت بيمار بوده.در يادداشت هاي ماكسيم گوركي نوعي شيفته گي و علاقه اي شديد به تولستوي ديده ميشود. او در اين يادداشت ها گوشه اي از روابطي را كه با تولستوي داشته به تصوير كشيده و تولستوي را با ظرافتي خاص و احترام برانگيز توصيف كرده. حتي در اين يادداشت ها در مورد آنتوان چخوف نيز نوشته شده كه تولستوي او را مثل فرزندش دوست داشته و بر اين عقيده بوده كه چخوف يك نويسنده ي خلف روسي است ولي  به ماكسيم گوركي ميگفته كه در شما يك چيز غير روسي وجود دارد! درمورد داستايوفسكي هم اظهارات جالبي از او نقل شده. او درباره ي داستايوفسكي با بي ميلي و اكراه حرف ميزده و اعتقاد داشته داستايوفسكي, خود شخصيتي مانند شخصيت هاي داستان هايش دارد.

تولستوي هميشه به گوركي نصيحت ميكرده كه دستورات بودا را بخواند و با مهرباني خاصي از بودا و مسيح سخن ميگفته و به نظر گوركي او مسيح را فردي ترحم برانگيز و ساده انديش مي دانسته و گاهي با لذت فراوان از او ياد ميكرده اما هيچ محبتي نسبت به او ابراز نميكرده است.

يادداشت هاي گوركي خيلي زيبا و مفيد شخصيت تولستوي را نشان ميدهد و حتي گاهي حالتي روان كاوانه دارد.

متن كتاب از صفحه ي 69 شروع ميشود. تولستوي در اين كتاب با صداقت و شجاعتي خاص به مسايلي اعتراف ميكند كه او را آزار ميداده اند.او اين كتاب را در سال 1882 در سن 54 سالگي منتشر كرده كه به علت انديشه هاي انتقادي مطرح شده نسبت به كليسا, كتاب بلافاصله توقيف ميشود.توجه داشته باشيد كه دو رمان مشهور او يعني"جنگ و صلح"و"آناكارنينا" كه آوازه ي جهاني او را سبب شدند حدودا در سالهاي   بعد از ازدواجش با سوفيا آندرياونابرس(1842) نوشته شده اند يعني در دوران جواني اش ولي اين كتاب را در دوران پيري و پختگي نوشته است.اعتراف هاي او مانند اعتراف يك مسيحي در محضر كليسا است. هر چند او به اين هم اعتراف ميكند كه اصلا به كليسا و احكام آن اعتقادي ندارد.تولستوي در قسمت هاي آغازين كتاب تقريبا كل رفتار گذشته ي خود را زير سوال ميبرد و اعتراف ميكند كه در سالهاي جواني براي پول و شهرت كتاب مينوشته و اكنون آن اهداف را تحقير ميكند. بنا بر اين اعترافات, او كه در سالهاي جواني ايمانش را نسبت به دين از دست داده بود و به ورطه ي پوچ انگاري و نيهليسم افتاده بود در پي راهي براي پاسخ به اين سوال است كه هدف ما از زندگي چيست؟و اينكه چرا بايد اين زندگي را كه در آخر بسيار ابلهانه به مرگ منتهي ميشود تحمل كنيم و خود را از شر آن راحت نكنيم؟

او در مورد دوران جواني خود ميگويد كه سعي داشته بسيار انسان نيكي باشد و بنابر قوانين اخلاقي زندگي كند اما اطرافيانش با رفتارشان اين اجازه را به او نميداده اند. او از همان زمان به دو رويي و رياكاري آنها پي ميبرد و ميفهمد كه آنها هرچند ظاهرا به دين مسيح ايمان دارند ولي در اصل فقط مناسك ابلهانه ي كليسا را انجام ميدهند و هيچ ايمان قلبي به اصولي كه عيسي مسيح ارائه كرده ندارند.آنها وقت كه تولستوي جوان بر اساس قواعد اخلاقي رفتار ميكند آزرده ميشوند و او را به پيروي از غرايزش تشويق ميكنند و اينطور ميشود كه او چندين سال در ورطه ي روزمره گي ها غرق ميشود و رو به رفتاري پست مي آورد:

در اين زمان بود كه از سر كاهلي و حرص و آز و غرور به نويسندگي پرداختم و در تمامي نوشته هايم ماجراهايي را مطرح ميكردم كه در زندگي خود ميديدم.براي رسيدن به شهرت و ثروت(زيرا تنها هدف من از نوشتن دستيابي به اين دو بود)ناگزير نيكي نهفته در وجود خود را باز هم پنهان ساختم و شرارت نشان دادم.در واقع اينچنين زندگي ميكردم.

تولستوي ميگويد كه در اين دوران همكاران ادبي اش اين اعتقاد را مطرح ميكرده اند كه نويسنده بايد براي آموزش دادن بنويسد ولي تولستوي هنگامي كه به خويش مينگرد ميبيند چيزي براي آموزش دادن به ديگران ندارد.

به هر حال اين قسمت از كتاب توصيفي است انتقادي از رفتاري كه داشته. خودش ميگويد: اين دوره برايم چون دوره ي آغازين بيماري بود...دريافتم كه اين احساس ناپسند از ديدگاه خودم مهم ترين حس در جهان يعني همان مرگ است.آري چنين روزگاري داشتم.

تولستوي در پاسخ به اين سوال كه چرا زندگي ميكنيم بسيار تحقيق ميكند.او درميابد كه علوم تجربي مانند فيزيك و رياضيات فقط به چيزهايي كه ميشود تجربه كرد و آن را در بوته ي آزمايش سنجيد ميپردازد. دانشمندان همه چيز را تشريح ميكنند. قوانين حاكم بر جهان ماده را كشف و روابط علي پديده هارا مشخص ميكنند اما در پاسخ به اين سوال كه چرا زندگي ميكنيم و پس از مرگ چه رخ ميدهد سكوت اختيار ميكنند و پاسخ به آن را در حيطه ي توان خود نميدانند. فللاسفه هم كه فقط همين سوال و سوالاتي از اين قبيل را مطرح ميكنند و در پي يافتن پاسخ آن با روشي منطقي هستند و نه تنها به آن سوالات پاسخ كاملي نميدهند بلكه آن سوالات را پيچيده تر ميكنند و تحويل شما ميدهند. شبه علومي مانند تاريخ و جامعه شناسي هم به همين ترتيب حقيقت را بيان نميكنند.پس تولستوي به مردم روي مي آورد و رفتار آنها را بررسي ميكند. او مرگ را به اژدهايي تشبيه ميكند كه هر آن ممكن است انسان را فروبلعد اما انسان ها در برابر آن رفتار هاي متفاوتي بروز ميدهند. گروهي از مردم كه بسيار ساده انديش و خام هستند اصلا به آن فكر نميكنند و اصلا متوجه آن نميشوند تا روزي كه ناگهان مرگ را دريك قدمي خود ميبينند و در همين لحظه تمام لذت جهان برايشان از بين ميرود. گروه دوم اپيكوريان هستند كه هر چند از عاقبت زندگي باخبرند اما آگاهانه چشم از اين اژدهاي سهمگين فروميبندند و خود را در لذات دنيوي غرق ميكنند.گروه سوم كه شريف ترين مردم اند پس از آگاهي از اين پوچي موعود خود را از شر زندگي خلاص ميكنند و خود كشي ميكنند و گروه چهارم مردم ضعيف النفس اند كه تا پايان عمر در ترس از مرگ زندگي ميكنند و نه ميتوانند خود را خلاص كنند و نه ميتوانند زندگي را بپذيرند.

تولستوي معترف است كه هرچند راه حل خودكشي را شجاعانه ترين و شرافتمندانه ترين راه حل ميدانسته اما اين كار را نميكند.گويي چيزي در درونش هشدار ميدهد كه اين همه ي حقيقت نيست و راه ديگري نيز هست. تا اينكه او در مردم ابزاري ميبيند براي پذيرش زندگي و آن ابزار ايمان است.ايمان به موجودي برتر و خدايي مهربان كه پس از مرگ نيز انسان را تنها نميگذارد و او را نااميد نميكند. بله تولستوي ايمان را پيشنهاد ميكند اما در اين قسمت پاياني كتاب دوباره به سنت هاي كليساي ارتدوكس روسيه و ديگر كليساها ميتازد و اعلام ميكند كه هر چند به اصل آموزش هاي مسيح ايمان يافته ولي هرگز مناسك ابلهانه و كوركورانه ي كليسا و دستورات كليساييان كه جنگ بين مذاهب را شعله ور ميكند نخواهد پذيرفت و عمل نخواهد كرد.

تولستوي كتاب" اعترافات من" را با اين عقيده به پايان ميبرد كه:

ترديدي ندارم كه حقيقت در انديشه هاي ديني نهفته است اما بي هيچ شكي نيز ميگويم كه فريب نيز با آن در آميخته است و من ناگزيرم كه آن حقايق را از ناراستي ها تفكيك كنم.

در آخر كتاب نيز تولستوي يادداشتي نوشته است و در آن خوابي را كه ديده شرح داده.او خواب ديده كه روي طنابي دراز كشيده و وقتي به پايين مينگرد ورطه اي ژرف و هولناك و تاريك ميبيند و وحشت زده ميشود اما هنگامي كه به بالا مينگرد آسماني بي انتها و لايتناهي و زيبا را ميبيند و آن ترس را فراموش ميكند.هر دوي اين ها بينهايت ژرف و عميق اند اما بيكرانگي فضاي زيرين او را به هراس مي اندازت و بيكرانگي فضاي بالا او را به مقاومت وا ميدارد.در اين هنگام در حالي كه او غرق در شادماني است ندايي از آسمان ميشنود كه:«همين است.همان كه ميخواستي.محكم باش واين حال را هرگز به فراموشي مسپار»

اين خواب نيز نمادي است از اينكه هرچند بدي و شر جهان بي نهايت است ولي خوبي ها و زيبايي ها نيز به همان نسبت بي كرانه و بي انتهايند و آن بالا در بي انتهايي آسمان خدايي مهربان وجود دارد پس انسان نبايد نا اميد شود.

تولستوي پس از اين ,كتابي ديگر هم نوشته به نام"ايمان من نهفته در چيست؟" كه آن هم پس از چاپ توقيف ميشود.

نوشته شده توسط علی در 5:58 |  لینک ثابت   •